تبلیغات
**دات کام1** - جوک خنده دار سری3
**دات کام1**

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جوک خنده دار سری3

سلام این هفته براتون کلی جوک خنده دار گزاشتم باقیش تو ادامه مطلبه.

سه تا جوک برای این هفته (هر هفته سه تا جوک جدید)

چمبرخان میره شكار خرگوش، صدای هویج در میاره!

1(-: => چمبرخان تو مانور شركت میكنه، اسیر میشه!


2(-: => چمبرخان پسرش رفته بوده زیر ماشین، با سنگ میزنه درش بیاره!


3(-: => چمبرخان میخواسته زیردریایی آمریكاییا تو خلیج فارس رو غرق كنه، در میزنه فرار میكنه!

 

4(-: => به چمبرخان میگن چرا پرتقال رو با پوست می خورِی؟ میگه:آخه من که می دونم توش چیه واسه چی پوستشو بکنم؟!


5(-: => دو تا برادره آخر شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن:‌تورو خدا یكم این بچه‌های مارو نصیحت كنید،‌پدر ما رو در آوردن. كشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یكی یكی بیاریدشون. خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار رو نگاه می‌كنه.

 باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر می‌كنن ما برش داشتیم!


6(-: => به چمبرخان میگن: چند تا حیوون نام ببر كه پرواز كنه. میگه:‌كبوتر، كلاغ، خر! بهش میگن: بابا خر كه پرواز نمیكنه! میگه: بابا خره دیگه، یهو دیدی پرواز كرد!

 

برید تو ادامه مطلب.

 

 

جوک های سری3

 

 

چمبرخان میره شكار خرگوش، صدای هویج در میاره!

 تلویزیون داشته گل خداداد عزیزی رو به استرالیا نشون میداده، چمبرخان تماشا می‌كرده. دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون میدن، چمبرخان شاكی میشه، میگه: ‌حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگیردش!


یه بار چمبرخان میره دستشویی و در میزنه. یه عربه میگه: اهم... چمبرخان می‌گه: حالا اسمت چیه؟ عربه میگه: محمد حسن خلیل. چمبرخان می‌گه: ای پدرسوخته‌ها، سه تایی رفتین توالت؟!



(-: => چمبرخان میره حموم، آب جوش بوده با نعلبكی دوش میگیره!


(-: => چمبرخان چراغ جادو پیدا میكنه، دست میكشه روش غولش در میاد میگه: ‌دو تا آرزو بكن. چمبرخان میگه: یه نوشابه خنك میخوام كه هیچ وقت تموم نشه. غوله بهش میده، چمبرخان یكم میخوره میگه: ‌به به! چقدر خنكه! یكی دیگه هم بده!


(-: => چمبرخان یه سكه از زیر خاك پیدا میكنه، روش نوشته بوده تاریخِ ضرب: 200 سال قبل از میلاد!

 

(-: => چمبرخان می خواد تو مسابقه دو میدانی شرکت کنه میره دوپینگ میکنه
بعد واسه اینکه تابلو نشه آخر میشه

(-: => چمبرخان میره به یه مسافرت طولانی، بعد شیش هفت ماه برمیگرده، در میزنه، داداش كوچیكش با یك تپه ان ریش درو وا میكنه!  چمبرخان هول میكنه، میگه: چی شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هیچی نمیگه، فقط یك نگاهِ معنی داری بهش میندازه و میره تو.  چمبرخان جفت میكنه، میره تو میبینه داداش بزرگش هم تا زیر گردن ریش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خیس میكنه، میگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چی شده؟! كی مرده؟! داش اصغر هم یك نگاه به  چمبرخان میكنه و از اتاق میره بیرون.  چمبرخان بدبخت سراسیمه میره تو اتاق باباش، میبینه ریش باباش رسیده تا دم نافش!  چمبرخان دو دستی میزنه تو سرش، میگه: بوا... بگو آخه چه بلایی سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش میگه: ای كاش ننت مرده بی... كاش بوات مرده بی... پسر آخه این ریش تراشو چرا بردی؟!!!

(-: => چمبرخان هر روز زنگ یك كلیسا رو می‌زده و در می‌رفته. آخر پدر روحانی شاكی میشه،‌یك روز پشت در كمین می‌كنه، تا  چمبرخان زنگ می‌زنه، ‌خرشو می‌گیره و می‌پرسه چیكار داری؟  چمبرخان حول میشه،‌با تتپته میگه: ببخشید، ‌عیسی خونست؟!

(-: => داداش چمبرخان می‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو میگذاره زیر پاش، با آجر میزنه تو سرش!

 (-: => پدر چمبرخان میره ساندویچی، میگه: ببخشید بندری دارید؟ یارو میگه: بعله. پدر چمبرخان میگه: پس قربون دستت، ‌بزار تا یك حالی بكنیم!

 (-: => به چمبرخان میگن این اتوبوس دو طبقه رو پارک کن می گه ای به چشم حسابی پارکش می کنم
فردا که میان میبینن طبقه اول رو چمن کاشته طبقه دوم هم گل کاشته

 (-: => چمبرخان تا ده سال برای مادرش عزاداری میكرد و همش گریه میكرد . بهش گفتند : آخه چقدر گریه میكنی ، ده سال گذشته گفت: "آخه هر وقت یادم میافته كه موقع خاكسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش میگیره "!!!

 (-: => تركه و اصفهانیه و همدانیه مرحوم میشن. اون دنیا میرن جلو در بهشت، تا میان برن تو یارو دربونه یك نگاه به پروندشون میكنه، با لگد پرتشون میكنه بیرون! خلاصه همینجور دم در بهشت ولو بودن، یهو همدانیه میبینه دارن یك جنازه میبرن تو بهشت، اینم بدو بدو میره زیرجنازه رو میگیره و لااله‌الا‌الله گویان میره تو. یك مدت میگذره، اصفهانیه میبینه یك جانباز داره با ویلچر میره تو، اینم بدو بدو میره پشت ویلچر رو میگیره و میره تو. تركه خیلی شاكی میشه، هی دور و بر رو نگاه میكنه، میبینه پشت بهشت ساختمون سازی دارن، یه فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون خالی
رو ور میداره میره جلو در بهشت. دربونه میپرسه: چیكار داری؟ تركه میگه: كوری نمیبینی مفقود الاثر آوردم؟!

 (-: => اصفهونیه و رشتیه و تركه با هم یكجا كار میكردن. یك روز ساعت ناهار, اصفهونیه ظرف غذاشو باز میكنه، میبینه قورمه‌سبزیه, میگه: آآآی بازم قرمه سبزیِس! اگه فردا باز قورمه‌سبزی باشه، من خودمو از این برج پرت میكنم پایین! بعد رشتیه ظرف غذاشو باز میكنه، میبینه كله ماهی داره .. اونم شاكی میشه، میگه: ااووو! اگه فردام همین باشه منم خودمو پرت میكنم پایین! آخری تركه ظرف غذا رو باز میكنه، كوفته داره.. حالش به هم میخوره، میگه: ایلده اگه منم این ظرفو فردا باز كنم ببینم كوفته‌س.. خودمو پرت میكنم پایین! خلاصه فردا سه نفری میان سر كار و در غذاها رو باز میكنند و از قضا هر سه تا تكراری بوده، اینها هم خودشون رو پرت میكنند پایین! باری، پلیس میاد واسه تحقیقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو میگیره كه نقصیر شماهاست! زن اصفهونیه میگه: جناب سروان من نمیدونستم, تو خونه هم هروقت قورمه‌سبزی درست میكردم میخورد غر نمیزد! زن رشتیه میگه: اووو! تو رشت همه كله ماهی میخورن، من روحمم خبر نداشت این دوست نداره. زن تركه میگه: جناب سروان به ولله من یه هفته بود خونه مادرم بودم, این خودش واسه خودش غذا درست میكرد

 (-: => چمبرخان میخ میره تو پاش هر کاری میکنه در نمیاد میزنه سرشو کج میکنه !!!

 (-: => به یه اصفهانیه میگن شما چرا هر کلمه ای که میگید آخرش (اس) داره؟ اصفهانی میگه : کی گفتدس ، هر کس که گفدس، غلط کرده گفدس!!!

 (-: => به چمبرخان میگن اندوهناكترین لحظه عمرت كی بود؟
میگه والا اون روز كه بم زلزله امده بود ما رفتیم كمك. یه بچه 12 ساله رو از زیر
آوار در اوردم و اونو خاكش كردم. این اندوهناكترین لحظه عمرم بود.
بهش میگن آخه چرا؟
میگه آخه بچه ی همینطور میگفت آهای چیکار میکنی من زنده ام ولی من گوش نكردم.

 (-: => یه روز به یك ماره میگن چرا افسرده ای ؟
میگه اخه دو سال بود با دختر همسایه مون دوست بودم
 اخر فهمیدم یك تیكه شیلنگ بوده


 (-: => چمبرخان می خواست پشتش را بخارونه دستش نمی رسید زیر پاش آجر گذاشت


 (-: => چمبرخان خیلی خوابش می اومده دو تا رخت خواب میندازه

 (-: => به نجف آبادیه می گند : چوم یعنی چی؟ می گه رانیمبرم؟ می گند : رانیمبرم یعنی چی؟ می گه چوم؟

 (-: => یه روز از یه پایین شهری می پرسن "زن ذلیلی" یعنی چی؟ میگه: همونیه كه بالا شهریها بهش میگن تفاهم

 (-: => یکی می خواسته شیر داغ بخوره گاوش رو آتیش میزنه!!!

 (-: => چمبرخان هر روز زنگ یك كلیسا رو می‌زده و در می‌رفته. آخر پدر روحانی شاكی میشه،‌یك روز پشت در كمین می‌كنه، تا چمبرخان زنگ می‌زنه، ‌خرشو می‌گیره. چمبرخان حول میشه،‌با تته پته میگه: ببخشید، ‌عیسی هست؟

 (-: => فارسه میره خونه خدا که توبه کنه دیگه در مورد چمبرخان جوک نگه ، یهو چمبرخان میزنه رو شونه طرف ، میگه : ببخشید آقا قبله کدوم وره ؟

 (-: => مگسه مست میكنه میره جلوی كارخونه تارومار اربده كشی

 (-: => چمبرخان میره مسابقه 20 سوالی
مجری به
چمبرخان میگه جواب سوال یه حیوونه شما شروع كنین به پرسیدن
چمبرخان شروع میكنه:
1
میتانم بگیرمش ؟
مجری میگه بله
چمبرخان میگه : پلنگه ، بازه ، چیتایه ، غزاله، یوز پلنگه ، عقابه ،
مجریه داغ میكنه میگه نه آقا اینا نیست 10 تا از سوالات تموم شد ده تا دیگه بپرس
چمبرخان میگه : میتانم با یه دست بلندش كنم
مجری میگه : بله
چمبرخان شروع میكنه كه : فیله ، اسب آبیه ، واله ، كرگدنه ، نهنگه ،
مجری میگه خیر شما باختین جواب سوال ( قورباغه ) بوده
چمبرخان میگه : به علی دانستم عارم آمد بگم

 (-: => چمبرخان داشته تو لس‌آنجلس قدم میزده، یهو داریوش رو میبینه، بدو بدو میره جلو، میگه: سلام آقا داریوش! داریوش میگه: سلام هموطن! چمبرخان كف میكنه، میگه: اوووف! عجب كیفیتی

 (-: => چمبرخان میره خواستگاری، مادر- پدر دختره بهش جواب رد میدن، میگن دختر ما داره درس میخونه. چمبرخان میگه: اشكال نداره، من میرم دو ساعت دیگه برمیگردم

 

 (-: => ماشین چمبرخان رو تو روز روشن، جلو چشماش میدزدن، رفیقاش میدون دنبال ماشینه و داد میزنن: آااای دزد! بگـــیـــرینش! چمبرخان داد میزنه: هیچ خودتون را ناراحت نكنید.. هیچ غلطی نمیتونه بكنه! رفیقاش وامیستن، میپرسن: چرا؟ چمبرخان میگه: ایلده من شمارشو برداشتم.


 (-: => چمبرخان تو سینما وسط نشسته بوده ، دست میكنه تو دماغش و حسابی تمیزش میكنه اما نه دستمال داشته نه میتونسته بلند بشه، به بغل دستیش میگه : آقا لطفاً اینو دست به دست كن بمالش به دیوار

 (-: => بچه مثبته از چمبرخان میپرسه: آقا ببخشید... خیلی خیلی عذر میخوام..شرمنده.. روم به دیوار.. اسمتون چیه؟! چمبرخان شاكی میشه، میگه: اینجور كه تو پرسیدی، اسمم انه!!!
 

 (-: => چمبرخان و دوستش رفته بودن شكار، چمبرخان از دور یك شیر میبینه، نشونه میگیره میزنه... تیرش خطا میره و میخوره به دم شیره. شیره هم شاكی میشه، میدوه طرفشون  تا کارشون رو بسازه که چمبرخان جنگی میره بالای درخت، میبینه دوستش همینجور اون پایین واستاده، بهش میگه: بابا بیا بالا، الان میاد دهنتو سرویس میكنه. دوستش یك نگاهی بهش میكنه، میگه: برو بابا خودتی! مگه من زدم؟

 (-: => چمبرخان از طبقه صدم یه ساختمون میپره پایین، به طبقه پنجاهم كه میرسه میگه: خب الحمدالله تا اینجاش كه بخیر گذشت!

 (-: => چمبرخان با چند تا رشتیه نشسته بودن داشتن جوك می گفتن، رشتیا برای چمبرخان جك میگن، نوبت چمبرخان كه میشه،‌تا میاد بگه: یه روز رشتیه... همه بهش میگن بشین بابا نمیخواد بگی! دوباره یه دور میزنه میرسه به چمبرخان، باز تا میاد بگه: یه روز یه رشتیه... میپرن وسط حرفش، نمیذارن بگه. بار بعد كه نوبت میرسه به چمبرخان، میگه: یه روز یه چمبرخان داشته میرفته با سر میخوره زمین! همه رشتیا میخندن بعد چمبرخان میگه: ‌ولی وقتی بلندش میكنن میبینن رشتی بوده

 (-: => به چمبرخان میگن برو زیر دریایی رو غرق كن میره پایین در میزنه فرار میكنه

 (-: => به چمبرخان میگن برو جلوی ماشین ببین چراغ راهنما كار میكنه ؟ ... میره جلوی ماشین میشینه میگه :: آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ...

 

(-: => چمبرخان بالای درخت چنار بوده یارو میگه اون بالا چی كار میكنی میگه دارم توت میخورم میگه این كه درخت چناره میگه توت تو جیبمه !!!

 (-: => چمبرخان رو میره مسافرت، بعد شیش هفت ماه برمیگرده، در میزنه، داداش كوچیكش با یك تپه ریش در رو وا میكنه! چمبرخان هول میكنه، میگه: چی شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش هیچی نمیگه، فقط یك نگاهِ معنی داری بهش میندازه و میره تو. چمبرخان جفت میكنه، میره تو میبینه داداش بزرگش هم تا زیر گردن ریش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خیس میكنه، میگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چی شده؟! كی مرده؟! داش اصغر هم یك نگاه به چمبرخان میكنه و از اتاق میره بیرون. چمبرخان بدبخت سراسیمه میره تو اتاق باباش، میبینه ریش باباش رسیده تا دم نافش! چمبرخان دو دستی میزنه تو سرش، میگه: بوا... بگو آخه چه بلایی سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش میگه: ای كاش ننت مرده بی... كاش بوات مرده بی... پسر آخه این ریش تراشو چرا بردی؟!!!

 (-: => چمبرخان میره مسجد كفشاشو میدزدن میاد بیرون میبینه كه كفشش نیست میگه ا پس من كی رفتم كه خودم خبر ندارم !!!

 (-: => چمبرخان با دو تا خیار در دست میره توی یك بقالی، میگه:حاج آقا خیارشور داری؟ بقاله میگه: بله.چمبرخان میگه: پس  بی زحمت این دوتا رو هم بشور

 (-: => چمبرخان داشته زن میگرفته، ازش میپرسن: جشن عروسیت رو كجا میگیری؟ میگه: تو یك مدرسه! میگن: آخه چرا مدرسه؟! چمبرخان میگه: ولك آخه خـیـلی كلاس داره

 
(-: => چمبرخان با هواپیما میاد تهران، تو فرودگاه به رفیقش میگه: اگه میدونستم اینقدر نزدیكه که با ماشین میومدم

 (-: => حرف از سرعت بود .... بین یه آبادانی و آمریكایی و فرانسوی فرانسوی میگه ما برج ایفل رو دو هفته ای ساختیم
آمریكایی میگه ما پل سانفرانسیسكو رو یك هفته ای ساختیم  بعد سه تاییشون داشتن تو آبادان رد میشدن میرسن پالایشگاه نفت و آمریكاییه و فرانسوی میگن شما اینجا رو چند وقت طول كشید كه ساختین ؟ ... آبادانیه میگه : اٍ اٍ اٍ ...... من ۲ روز پیش از اینجا رد شدم این اینجا نبود

 (-: => یارو میره تو یك قهوه‌خونه، به قهوه‌چی میگه: داش حال میكنی یك جك عربی بگم؟! قهوه‌چیه میگه: ببین ولك، من خودم عربم، این یارو هم كه كنار دستت نشسته هم عربه، درضمن قهرمان كشتیه. اونی كه رو میز سمت چپ نشسته هم عربه، درضمن معمولاٌ با خودش دو تا قمه داره. حالا هنوز میخوای جك عربی تعریف كنی؟! یارو میگه: نه والله، حوصله ندارم سه بار توضیح بدم.

 
(-: => یك شب تلوزیون فیلم سینمایی گذاشته بوده، تو فیلم مرده به زنش میگه: شب بخیر لورا. یهو تو لرستان ملت همه تلوزیون رو خاموش میكنند، میرن میخوابن.

 

(-: => ارمنیه و چمبرخان و رشتیه و اصفهانیه یك عمر رفیق بودن. باری، از بخت بد، ارمنیه مرحوم میشه، باقی رفقا هم میرن تشییع جنازش. رسم این ملت هم گویا این بوده كه هركدوم از نزدیكان باید دم آخری یك پولی مینداختن تو قبر. خلاصه اول چمبرخان میره بالاسر قبر و كلی گریه زاری میكنه و آخر هم دست میكنه، ده تا هزاری میندازه تو قبر. بعد رشتیه میاد باز كلی آه و ناله میكنه و بعد هم دست میكنه ده تا هزاری میندازه تو قبر. آخری نوبت اصفهانیه میشه، میاد جلوی قبر كلی گریه زاری میكنه، آخرش هم با بغض میگه: شرمنده، من صبح وقت نشد برم بانك پول بگیرم. بعد یك چك سی‌هزارتومنی می‌نویسه میندازه تو قبر، بیست‌هزارتومن بقیشو برمیداره

(-: => بچه‌ای از پدرش پرسید: فرق تفنگ و مسلسل چیست؟ پدرش جواب داد: پسرم وقتی من و مادرت حرف می‌زنیم بیا گوش كن. آن وقت می‌فهمی فرقش چیه!


(-: => چمبرخان میخواست فرار كنه خارج ولی راهشو بلد نبود
رفت لب مرز دید بعضی ها میرن تو پوست گوسفند و از مرز عبور می كنن
خوشحال شدكه راهشو پیدا كرده.
رفت نزدیك مرز و رفت تو پوست یه گوسفند همینكه رسید به مرز پلیس دستگیرش كرد
وبه زندان انداخت.از پلیسه پرسید: این همه ادم رفتند تو پوست گوسفند واز مرز عبور كردند
چطور شد كه شما فقط منو دیدی؟
پلیسه گفت : اخه پدرسوخته كدوم گوسفندیه كه عینك ریبون میزنه؟

 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد حسین محرابی اصل

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • فکر می کنید این بار برنده لیگ برتر چه تیمی باشد؟؟؟؟؟






نویسندگان

ابزار آپلود